#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_141

محمد: چیزی نخوردی که؟

-مگه چقدر جا دارم؟ ترکیدم.

مبین: از متین یاد بگیر. ببین از تو بیشتر می‌خوره.

-تو نمی‌خواد لقمه‌ی ما رو بشماری؛ عوضش به خانومت برس.

مبین: چشم، ما چاکر خانومم هم هستیم.

به دنبال حرفش یه سیخ دیگه برداشت و همه رو تو ظرف یگانه خالی کرد و یواش گفت:

-خودم می‌خورم؛ غمت نباشه.

هممون خندیدیم.

به دریا نگاه کردم؛ آخرین بار هجده ساله بودم که اومدم. دلم برای آب بازی لک زده. بلند شدم و در برابر سوال اونا که می‌گفتن کجا؟ سکوت کردم و فقط سمت دریا رفتم. رفتم و باز هم رفتم؛ به خودم اومدم دیدم تا زیر سینم زیر آبم. با صدای مبین برگشتم که داشت صدام می‌کرد:

مبین: چی کار می‌کنی یاسی؟ بیا بیرون! شبه، خطرناکه.

-الان میام.

یعنی برم؟ ولی دوس نداشتم برم! اصلاً دوس نداشتم. می‌خواستم بازم باشم، آب آرومم می‌کنه؛ خیلی آروم، ناچاراً برگشتم.

متین: یاسی جون چلا رفتی تو آب؟

با لبخند گفتم:


romangram.com | @romangram_com