#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_140

-وای خدا مُردم از خنده، عجب بچه‌ای هستیا

مبین: یاسی چی کارکردی بچه مردم رو که شیکمش درد گرفته؟

محمد خندید و گفت:

-این اصطلاح متینه، وقتی گشنشه می‌گه دلم درد گرفته.

بازم خندیدم.

محمد: الان می‌رم وسایل رو جمع می‌کنم که بریم بیرون جوجه من و پسرم رو بخورید .

به دنبال حرفش دست متین که کنارم ایستاده بود رو گرفت و به همراه مبین بیرون رفتند. من و یگانه هم رفتیم. جای خیلی قشنگی بود. کنار دریا، محمد و مبین بساط جوجه رو چیندن و بعد از چند دقیقه همگی شروع به خوردن کردیم. یه چیزی یادم افتاد. گوشیم رو روی دوربین جلو آوردم و فلشش رو زدم. یه عکس یهویی در حالی که هیچ کسی نفهمید گرفتم. وقتی صدای چیک دوربین گوشیم اومد همگی سرشون رو بالا آوردن.

مبین: ای بابا، یاسی می‌گفتی بابا! یهویی می‌اندازی بد جور شدیم که.

-ایش، حالا هم‌چین می‌گه که انگار وقتی گفته بودم چه ژستی می‌گرفتا؛ والا حالا نگاه کنید یه عکس دیگه بگیرم.

همگی با لبخند زل زدیم به گوشی و عکس قشنگی شد.

-کاش بابام بودا، خیلی نگرانشم.

یگانه: نگران نباش؛ ماشاءالله بیست و چهار ساعته هم، همش داری باهاش حرف می‌زنی؛ یه کاری کردی بنده‌ی خدا دستشویی هم بره گوشی رو با خودش می‌بره.

خندم گرفت. خداییش راست می‌گه.

-دستتون درد نکنه؛ خیلی چسبید.


romangram.com | @romangram_com