#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_139
-آره، من و بابام این قدر این بازی رو میکنیم.
روی تخت نشستم و متین رو بلند کردم. دستام رو جلو بردم که متین با تردید دستش رو آورد و روی دستم گذاشت. دستم رو بالا بردم و خواستم الکی بزنم که متین دستش
رو بالا برد. کلی بازی کردیم و صدای خندمون مطمئناً تا پایین میرفت. ساعتو نگاه کردم؛ نزدیک هفت بود.
-پاشو بریم بچه، من گشنمه. تو چی؟
متین: آره منم شکمم درد گرفته.
-آخ من قربون اون شیکمت بشم.
روی تخت خوابوندمش؛ پیرنش رو بالا دادم و شروع به قلقلک دادنش کردم. این قدر خندیدیم که اشک از چشمام میومد. متین رو که نگو! بیچاره وسط خنده صداش قطع میشد. تو این مدت چی از دست من بکشه! متین رو بغل کردم؛ شالم رو روی سرم انداختم و با هم به طبقه پایین رفتیم. متین با خنده گفت:
-بابایی، بابایی این قدر حال داد .
و بعد از این حرف غش غش خندید که هممون با دیدن خندش خندیدیم.
محمد: چی کار کردی بچم رو؟ خدا رو شکر که لپاش سر جاشه.
-هیچی، فقط علاوه براین که نخوابیدیم؛ کلی هم خندیدیم.
محمد: همون بی خود نیس بچه این جوری میخنده.
متین: بابایی من و یاسی جون شیکممون درد میکنه.
بلند خندیدم.
romangram.com | @romangram_com