#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_138
-مگه تو دانشگاهیم؟ همون محمد صدام کن. حالا کارت رو بگو
-پس خانومتون کوش؟
احساس کردم قیافش گرفته شد، برگشت همون طورکه میرفت بیرون، گفت:
-رفته...
بعد هم در اتاق رو بست. رفته؟ کجا رفته؟ نکنه جدا شدن؟ به متین نگاه کردم؛ داشت به من نگاه میکرد خواستم ازش بپرسم که پشیمون شدم. گفتم شاید قهرن؛ متینم به مادرش وابستس و یه وقت گریه میکنه؛ بعداً ازش میپرسم. مانتو و شالم رو درآوردم و بغل متین خوابیدم و تو بغلم گرفتمش. همون طور که لپاش رو آروم ناز میکردم گفتم:
-توخیلی خوشگلی متین.
متین: تو هم خوشکلی یاسی جون!
خندیدم.
متین: میای بازی کنیم؟
من دیدم محمد گفت این نمیذاره بخوابیما.
-چه بازی؟
-هرچی بگی.
-اوم. نون بیار کباب ببر خوبه؟
متین با خوش حالی گفت
romangram.com | @romangram_com