#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_137
-منم پیش آله باشم!
خندیدم.
-متین جون، آله نه و خاله. بعدم به من بگو یاسی یا یاسی جون و بعدش پیش من باش؛ منم از خجالت لپات در میام .
محمد و من هم زمان خندیدیم. متین خندید و گفت:
-آخ جون!
خوابوندمش رو تختم و رو به محمد گفتم:
-پیش من می مونه، نگران نباشید. یواش از خجالت لپاش درمیام که دردش نیاد.
محمد خندید و گفت:
-باشه، ولی بعید میدونم بذاره بخوابینا!
-اشکالی نداره!
-پس من رفتم.
داشت میرفت که صداش زدم.
-استاد؟
محمد برگشت و با لبخند گفت:
romangram.com | @romangram_com