#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_136

متین خندید!

محمد: متین بابا، بشین رو مبل خاله رو اذیت نکن.

-نه اذیت نمی‌کنه؛ بشین متین جون!

مبین: تو کی رسیدی محمد؟

-من همون تو دانشگاه که خواهر خانومتون گفتن تعطیله، رفتم خونه وسایل رو جمع کردم و دیشب رسیدم.

یه خمیازه کشیدم.

-آی، خوابم میاد.

محمد: بیاین اتاقتون رو نشونتون بدم استراحت کنین.

متین بغلم بود. محمد چمدونم رو آورد. به طبقه‌ی بالا رفتیم؛ سه تا اتاق بالا بود؛ یکی هم پایین بود. محمد رفت سمت اتاق تکی که رو به روی دو تا اتاقا بود. درش رو باز کرد و کنار ایستاد تا من اول برم.

-بفرمایین.

-ممنون.

داخل شدم. اتاق بزرگی با ست کرم و قهوه ای بود. قشنگ بود!

-شما استراحت کنین؛ متین بابا بیا بریم خاله استراحت کنه. خسته عس!

خواست متین رو بغل کنه؛ ولی متین گفت:


romangram.com | @romangram_com