#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_135

محمد: اوی! با بچم چی کار دارین؟

-می‌خوام لپاشو بِکنم!

محمد اومد سمت من، گفت:

-بی خود!بچه به این نازی دارم؛ بدم لپاش رو بکنی؟

زیر بغل متین رو گرفت. خواست بغلش کنه که متین دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و به محمد زبون درازی کرد. همگی خندیدیم.

-ایول متین، خوب روش کم شد.

-باشه متین خان، به من می‌گی رباتم شکست و اینا، یاسمین خانوم شمام آخر ترم از من نمره می‌خواید دیگه!

-اون که حله.

-حله؟

-آره دیگه، مبین بات کنار میاد.

هممون خندیدیم. محمد رفت واسمون شربت آورد، خودشم پیش مبین نشست.

-متین چند سالته؟

-پَن سال!

-اوه پنج سالشه؛ چه بزرگ!


romangram.com | @romangram_com