#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_134

-باباش؟!

خندید و گفت:

-چیه؟ اینم مثل سنم بهم نمی‌خوره؟

-نه خدایی!

رو به متین در حالی که از بغل سهرابی می‌کشیدمش بیرون، گفتم:

-بیا بغلم بیبینم وروجک! من تو رو می‌برم تو خونه، باباتم چمدون من رو میاره. افتاد باباش؟!

-بفرما! می‌گم از اون دانشجو فعالای منه‌ها!

همگی خندیدیم. سهرابی و مبین چمدونا رو می‌بردن؛ مام پشت سرشون می‌رفتیم.

-خوبی خوشگلم؟

متین با خجالت لبخند زد و سرش رو تکون داد. خیلی خوشگل بود! یه لپایی هم داشت که نگو!

رفتیم تو خونه، ویلای شیک و قشنگی داشت! چند تا پله چرخشی ما رو به طبقه‌ی دوم می‌برد و دکور زرشکی و سفید بود. روی مبل نشستیم.

سهرابی یا همون محمد گفت:

-خیلی خوش اومدین!

-آخ متین، اگه من تو رو یه جا تنها گیر بیارم.


romangram.com | @romangram_com