#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_132
سرم تو صندوق بود. داشتم کشتی میگرفتم که چمدونم رو از زیر وسایل بکشم بیرون که صدای یه مرده رو شنیدم:
-به به! چه عجب!
–بابا کجا بودی؟ خواهر زنم میگه اشتباه اومدم؛ کم کم داشتم شک میکردم.
مردِ خندید! صداش خیلی آشنا بود. خواستم ببینم کیه، ولی این چمدون بی صاحاب در نمیومد که، مرد با مبین و یگانه سلام کرد!
مبین: یاسمین تلف شدی؟
-بابا این بی صاحاب در نمیاد که!
سرم رو که بلند کردم، چشمام تو چشماش قفل شد. نه، این که، این که سهرابیِ خودمونه!
هر دو تامون با تعجب همدیگه رو نگاه میکردیم. مبین و یگانه با یه بچه که نمیدونستم کیه حرف میزدن؛ ولی من و اون همچنان با تعجب به هم زل زده بودیم.
-سلام!
-س، سلام! خوبین؟ خوش اومدین!
-ممنون. فکر نمیکردم این جا ببینمتون.
رفتم سمت بچهای که بغل سهرابی بود؛ لپش رو کشیدم و گفتم:
-ای جون، این چه نازه! اسمت چیه کوچولو؟
بچه با خجالت خودش رو چسبوند به سهرابی و گفت:
romangram.com | @romangram_com