#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_131
مبین ماشین رو نگه داشت. ساعت دو بعد از ظهر شده بود. همون بغل خیابون زیر کوه نشستیم و جوج رو بر بدن زدیم و بعد از غذا دوباره حرکت کردیم.
به ساعت نگاه کردم؛ پنج بود. تو این فاصله هم بابا زنگید؛ هم لالههای پر پر، من چه لقبی گذاشتم!
-پس کی میرسیم؟ خشک شدم بابا.
مبین: یگانه؟
یگانه: جانم؟
-میگم این آبجیت چه قدر پر روئهها. خوبه تا الان من پشت فرمون بودم: اون وقت این خشک شده!
من: یگانه؟
باخنده گفت:
-جانم؟
-این شوهرت چه قدر پر روئه. خوبه تا الان من نشسته بودم رو صندلی، اون وقت این خشک شده!
یکم سکوت شد؛ بعد سه تایی زدیم زیر خنده، مبین به سمت یه ویلای خوشگل و تقریباً بزرگ رفت. درش باز بود. مبین هم رفت توش و کلی بوق بوق کرد؛ ولی هیچ کی نیومد. از ماشین پیاده شدیم. مبین صندوق رو باز کرد که چمدونا رو پایین بیاریم. رفتم سمت صندوق. مبین داد زد:
-آی اهل خانه! مهمون نمیخواین؟
بازم هیچ خبری نشد. خندیدم و گفتم:
-مبین اشتباهی نیومدی؟
romangram.com | @romangram_com