#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_130

همون صندلی عقب خوابیدم. پاهام رو به زور تو خودم جمع کردم. چشمام رو بستم. اون قدر خسته بودم که زود خوابم برد.

با احساس این که زمین لرزه شده، کم کم هوشیار شدم. تا خواستم چشمام رو باز کنم، به سمت پایین پرت شدم!

- آخ!

پرت شده بودم کف ماشین، مبین سریع ایستاد. با بدبختی دوباره سر جام نشستم.

-دماغم، اوخ! فکر کنم ترکید.

چشمم به اون دو تا که داشتن من رو نگاه می‌کردن خورد. یهو دو تاشون زدن زیر خنده!

-زهرمار! ببینم مبین، کجا بهت گواهی نامه دادن؟ چرا همچین رانندگی می‌کنی خو؟

مبین در حالی که می‌خندید؛ گفت:

-به جان خودم جادش خراب بود؛ ولی چه باحال بودا!

دوباره خندید.

-ای کوفت بگیرین؛ انشاء الله دماغت بترکه بهت بخندم!

دوباره خندیدن.

مبین: همچین بدم نشد؛ الان می‌خواستیم ناهار بخوریم دیگه.

-پوف!


romangram.com | @romangram_com