#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_126
بابا: گریه کردی؟
-نه! گریه واسه چی؟
-به من دروغ نگو! چرا این قدر گرفته ای بابایی؟
-نمیخوام برم!
بغض داشتم؛ با زور جلوی خودم رو گرفته بودم!
بابا: میدونم دلیلش چیه!
-بابا؟
-جانم؟
-میشه…
-نه! باید بری.
-ولی آخه چه اصراری دارین؟
-اصرارم واسه اینه که چند ساله هیچ جا نرفتی؛ چند ساله همش تو خودتی؛ چند ساله اون یاسمین شیطونی که من میشناختم نیستی؛ چند ساله داری با همه بازی میکنی؛ عوض شدی! از وقتی مادرت رفت؛ تو هم باهاش رفتی. فقط داری تظاهر میکنی که خوبی. اگه هیچ کی هم متوجه نباشه، منی که پدرتم خوب میدونم تو این مدت تو از این رو به اون رو شدی!
چی میگفتم؟ حرفی واسه گفتن نداشتم، هیچ حرفی!
-یاسمین؟
romangram.com | @romangram_com