#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_125

با جارو همش رو جمع کردم. نمی‌دونم یهو چم شد!

میز رو چیدم و صداشون زدم. همگی سر میز نشستن. هیچی نمی‌گفتم.غذا هم کم خوردم. اصلاً همش با غذام بازی می‌کردم.

بابا: چرا نمی‌خوری پس؟

-هان؟ چرا دارم می‌خورم. بعد از ظهرم یه چیزی خوردم سیرم.

شام رو تو سکوت خوردیم. ظرفا رو هم شستم و رفتم تو هال.

مبین: یاسی وسایلت رو جمع کن. ما فردا راه میوفتیم.

یه باشه‌ی آروم گفتم و مبین و یگانه با بابا خداحافظی کردن. زودتر رفتن که وسایلشون رو جمع کنن. بعد از این که رفتن، منم به اتااقم رفتم و روی تخت نشستم. پاهام رو جمع کردم تو خودم و اشکام ریختن.

-خدایا می‌ترسم!

می‌ترسم برم و این بار بابام رو از دست بدم؛ می‌ترسم برم و یه بار دیگه بدبخت شم؛ می‌ترسم؛ خیلی می‌ترسم!

صدای در اتاقم اومد. بابا از پشت در گفت:

-بیام تو؟

سریع اشکام رو پاک کردم و گفتم:

-بفرمایید!

بابا اومد تو، جلوم رو تخت نشست و نگام کرد!


romangram.com | @romangram_com