#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_124

وای خدا نکنه! ولی کاش می‌شد نرم. با صدای بابا به خودم اومدم.

-کجایی؟ چند بار صدات زدم.

-ببخشید، متوجه نشدم.

مطمئنم هم بابا هم مبین و هم یگانه متوجه شدن چرا نمی‌خوام برم.

بابا: نمی‌خوای شام رو بیاری؟ دلم لک زده واسه دست‌ پختت!

به اجبار یه لبخند زدم وگفتم:

-الان آمادش می‌کنم.

پاشدم و به آشپزخونه رفتم.

خورشتم یکم غلیظ شده بود. یه استکان آب جوش ریختم توش که خوب شد. داشتم می‌رفتم که استکان رو سرِ جاش بذارم که یهو نمی‌دونم چی شد، از دستم افتاد و شکست. یهو سه تایی با عجله به آشپزخونه اومدن.

بابا: چی شد؟

داشت میومد جلو که گفتم:

-نیاید! چیزی نیست. نمی‌دونم چرا افتاد! الان جمعش می‌کنم.

مبین: مراقب باش تو پات نره!

-حواسم هست.


romangram.com | @romangram_com