#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_123

-آره، محمد گفت اونجا ویلا داره. بریم این چند روز یه آب و هوایی عوض کنیم.

یگانه: فکرخوبیه، من که موافقم. شما چی بابا؟

بابا: من که نه، ولی یاسی رو ببرین.

سریع نگاش کردم.

-نه، من نمی‌رم. می‌خوام پیش شما بمونم.

-پیش من چرا؟ تو هم برو یه آب و هوایی عوض کن. چند ساله نرفتی.

-گفتم که می‌خوام پیش شما باشم!

مبین: خب آقا جون شمام بیاین. چرا نمیاین؟

-نه بابا، نمی‌شه که خونه رو خالی بذاری چند روز بری!من نیامم راحت‌ترم.

رو به من کرد و ادامه داد:

-شمام می‌ری یاسی خانوم!

-ولی…

-ولی نداره، رو حرف من حرف نزن.

ناچاراً هیچی نگفتم. اصلاً گرفته شدم. دوست نداشتم برم شمال، یادمه وقتی از طرف مدرسه یه اردو به شمال رفتیم، خبردار شدم که مامانم فوت کرده. تصادف کرده بود. می‌ترسیدم برم خدای نکرده بابا رو هم…


romangram.com | @romangram_com