#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_122

مبین پاشد و به حیاط رفت تا حرف بزنه.

بابا: یاسمین خانوم؟ یه چایی به من نمی‌دی؟

-آخ، ببخشید یادم رفت! الان میارم.

رفتم یه چایی ریختم و جلوی بابا گذاشتم.

-دستت درد نکنه.

-نوش جان!

مبین اومد تو. نشست سر جاش و گفت:

-محمد سلام رسوند.

-محمدکیه؟

-یکی از دوستامه.

یکم مکث کرد و گفت:

-می‌گم، تا شنبه که تعطیلی رسمیه، موافقین بریم شمال؟

شمال؟ نه دوست ندارم برم.

یگانه: چه یهویی!


romangram.com | @romangram_com