#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_121

-بابا جدیداً یواشکی میای؟

-بده خودم با کلید در رو باز کردم که تو توی زحمت نیوفتی؟

-آخ بابا، وای بابا...

-چی‌شده؟

-نبودی که مبین به عمه گفت سیبیلو! دیدی به آبجیت چی گفت؟

مبین و یگانه با بابام بلند خندیدن.

مبین: حالا خوبه عمه هم نداری.

-عمه‌ی رویاهام که بود.

این بار چهارتایی خندیدیم.

بابا: کم یاسمین بانوی من رو اذیت کن پسر.

بازم خندیدیم. گوشیِ مبین زنگ خورد، حتماً باز همون پسره است! من موندم چرا هر وقت مبین اینجاس اونم زنگ می‌زنه؟

-سلام محمد جان!

هه! دیدی؟

-قربونت خوبم، تو خوبی ؟


romangram.com | @romangram_com