#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_119

-بله؟

-کوفت و بله! نمی‌بینی ما رو؟ بزن در رو.

-شما؟

مبین: عمت!

-بزار به بابام بگم.

سه تامون خندیدیم. در رو براشون باز کردم. خودمم جلوی در پذیرایی رفتم.

مبین: دیگه کارت به جایی رسیده من رو با پدر زنم در بندازی آره؟

خندیدم و گفتم:

-آره حقته! عمه‌ی من کجاش اون قدر سیبیل داره؟

بازم خندیدیم. با مبین سلام کردم. یگانه رو هم حسابی چلوندم.

-ول کن زنم رو، هی فشارش می‌دی الان چشای بچم در میاد!

خندیدم.

-پر رو!

یگانه نشست. منم به آشپزخونه رفتم. چایی ریختم و اومدم نشستم.


romangram.com | @romangram_com