#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_118
-آره، بشین الان میام.
بابا رفت؛ منم به آشپزخونه رفتم. چاییمون رو که خوردیم؛ حرف خاصی نبود. به یگانه هم زنگ زدم. واسه شام چند تا بستهی مرغ رو بیرون گذاشتم تا یخش باز شه. رفتم تو پذیرایی، بابا تلویزیون میدید. روی مبل سه نفره افتادم و همون جا دراز کشیدم.
-خسته ای برو بخواب بابا.
-نه، منتظرم یخ مرغا باز شه یکم مرغ درست کنم. میگم قرصات رو خوردی؟
-آره بابا، خوردم. ساعت چنده؟
به ساعت نگاه کردم.
-چهار.
بلند شد کتش رو پوشید و گفت:
-یاسمین جان، من میرم پیش آقا مرتضی. باید بریم جایی. تو چیزی نمیخوای بیرون؟
-نه بابا، مراقب خودت باش.
-باشه بابا، خدافظ.
-خدافظ.
بابا رفت. کانال تلویزیون رو عوض کردم. رفتم رو پویا، تام و جری نشون میداد. عاشق برنامشم. این قسمتش رو صد بار دیدم؛ ولی، بازم نگاه کردم. خدایی این موشِ عجب آدمیهها. از فکرم خندم گرفت؛ آدم! چی گفتم!
همه کارا رو کرده بودم. الاناس که یگانه بیاد. لباسام رو با یه سارافون سبز و شلوار مشکی عوض کردم. یه چایی هم دم کردم. کد بانویی بودم و خبر نداشتم. صدای زنگ اومد، دیدم یگانه اس.
romangram.com | @romangram_com