#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_116
-سلام بابا، کجایی؟
-سلام نزدیکم بابا، میرم سرِ خاک،بعدش میام خونه.
-باشه بابا، مراقب خودت باش. خدافظ.
-چشم، خدافظ.
گوشی رو قطع کردم. پنج دقیقه بعدش رسیدیم. از اتوب*و**س پیاده شدم. مثل همیشه یه دسته گل و گلاب، با یه جعبه خرما گرفتم و با آژانس خودم رو پیش مامانم رسوندم. دلم براش یه ذره شده. نشستم سرخاکش، همون طور خاکش رو با گلاب میشستم و باهاش حرفم میزدم.
-سلام مامانم! خوبی قربونت بشم؟ دلم برات یه ذره شده، یه ذره. کاش بیای به خوابم. کاش… پوف!
گلها رو پر پرکردم و دور اسم مادر یه قلب درست کردم. بقیش رو هم همون طوری رو قبر ریختم. یه شاخش هم گذاشتم وسطشون. یه عکس از قبرگرفتم و روی صفحهی گوشیم گذاشتمش. روی سنگ رو ب*و**سیدم و بلند شدم. دوباره با آژانس برگشتم خونه. آیفون رو فشار دادم.
بابا: بفرمایید.
در باز شد. رفتم تو، بابا اومده بود جلوی در ورودی، رفتم جلو و خودم رو تو بغلش انداختم.
-دلم برات یه ذره شده بود!
-منم همینطور بابا!
خندیدم و گفتم:
-حالا خوبه دو روز پیش هم رو دیدیم.
بابام خندید. با هم به داخل خونه رفتیم. قبل از هر کاری به حموم رفتم. یه بلوز آستین سه ربع قرمز با شلوارش که ست بود رو تنم کردم و بیرون رفتم. به بابا لبخند زدم که جوابم رو با لبخند داد. داخل آشپزخونه شدم؛ چایی دم کرده بود. دو تا ریختم و رفتم کنارش نشستم.
romangram.com | @romangram_com