#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_115

-خوبم بابا، تو خوبی؟

-بهتر از این نمی‌شم.

-چی شده این قدر خوشحالی؟

-از فردا تا شنبه ورِ دلتم!

-چی؟ شوخی می‌کنی؟

-نه بابا، شوخی چیه؟ به خاطر آلودگیه هوا تعطیلیم.

-خیلی خوبه که!

یهو نگام افتاد به سهرابی که داشت با تعجب نگام می‌کرد. ای خاک تو گورم! دارم وسط کلاس با بابام حرف می‌زنم! ای وای!

-چیزه بابا، من بعداً زنگ می‌زنم؛ خدافظ!

سریع قطع کردم. یعنی اون لحظه بچه‌ها و سهرابی از خنده ریسه می‌رفتن. باخنده گفتم:

-خدایی حال می‌کنین من تو کلاستونما!

بچه‌ها بازم خندیدن. بعد از این که کلاس تموم شد؛ دوباره به بابا زنگ زدم و بهش گفتم امروز میام. با بچه‌هام خداحافظی اساسی کردم. الانم تو اتوب*و**سم. منتها این بار رو صندلی‌های تک نشستم که از اون ور وره جادوها گیرم نیاد که با واشر طرفه. خودم از فکر خودم خندیدم.

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. هنوز نرسیده بودیم، ولی نزدیک بودیم.

-جانم؟


romangram.com | @romangram_com