#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_109
-اگه میخوای خوشبخت باشم؛ همین الان برو و راحتم بذار!
برگشتم.
-یاسمین!
ایستادم و آروم گفتم:
-فراموشم کن، همون طور که من کردم!
بدون این که بهش فرصت حرف زدن بدم رفتم. لعنت به این شانس،
لعنت به این سرنوشت.
چرا هیچ وقت نه، همین امشب، همین امشب باید پیداش میشد؟! به بچهها رسیدم. همه یه طرف نشسته بودن و ساکت تو فکر رفته بودن. خدا لهت کنه،ببین با بچههای مردم چه کردی!
داد زدم:
-اوی! چتونه؟ کشتیاتون غرق شده؟
همه به سمتم برگشتن. با دیدنم لبخند زدن! لالههای پرپر و همین طور سهرابی به سمینم اومدن.
لاله: تو که ما رو نصف جون کردی! خوبی؟
-چرا باید بد باشم؟
سهرابی: این کی بود؟ اذیتت نکرد که؟
romangram.com | @romangram_com