#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_108

برگشتم. لنگان لنگان راه می رفتم.

آرش: بزار کمکت کنم، پات آسیب دیده!

-دستت به من بخوره می شکنمش!

-باشه، باشه، آروم باش!

ایستادم.

-می‌شنوم!

یه نگاه به دور و برش کرد و گفت:

-یاسمین می‌دونم بد کردم؛ به خدا می‌دونم باهات خوب تا نکردم، ولی به جان خودم باور کن بعد این که رفتی دیگه با هیچ‌ کی نبودم! کلی دنبالت گشتم، کلی بهت زنگ زد، ولی هر بار جواب نمی‌دادی تا این که اتفاقی این جا دیدمت.

-ببین، پشیمونی دیگه سودی نداره. من بهت گفته بودم از دروغ متنفرم. نگفته بودم؟ الانم دیر اومدی؛ من دیگه حتی بهت فکرم نمی‌کنم! ازتم متنفرم! حتی حاضر نیستم سر به تنت باشه.

-خواهش می‌کنم یاسمین یه کم فکر کن! من می‌خوام دوباره برگردیم به گذشته‌ها، به خدا روزی صد بار بهت فکر می‌کنم! یاسمین خواهش می‌کنم من رو ببخش. بیا برگرد دوباره مثل اولا، یادته؟

-حرفات تموم شد؟

-یاسمین خوشبختت می‌کنم! خواهش می‌کنم فکر کن!

-هه خوشبخت؟! می‌خوای من رو خوشبخت کنی؟

-آره، فقط یه فرصت بهم بده. فقط یه فرصت!


romangram.com | @romangram_com