#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_110

-مهم نیست! نه اذیتم نکرد. یعنی جرات نکرد.

به سپهر که کنار سهرابی ایستاده بود نگاه کردم و خطاب به دو تاشون گفتم:

-بابا من گشنمه‌ها، نمی‌خواین شامتون رو بدین؟

خندیدن.

سپهر: بریم که تو تا این غذا رو نگیری ولمون نمی‌کنی!

به همراه بچه‌ها به رستورانی که اون جا بود رفتیم. همگی دور یه میز دراز نشستیم. سهرابی جوجه کباب سفارش داد. به بچه‌ها نگاه کردم، داشتن غذاشون رو می‌خوردن؛ ولی من اصلاً اشتها نداشتم. با غذام بازی می‌کردم. همون موقع گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسمش لبخند زدم که از چشم بچه‌ها دورنموند!

-سلام مامان فندق!

-سلام خاله‌ی آینده، خوبی؟

-خوبم، تو خوبی؟ فندق خوبه؟

-آره خوبه، سلام می‌رسونه.

صدای مبین از اون طرف میومد؛ ولی مشخص نبود چی می‌گه.

-یگانه چی می‌گه اون از پشت تلفن؟

-هیچی بابا، مسخره بازی درمیاره. چه خبرا؟ چی کار می‌کنی؟

-با بچه‌ها اومدیم صفا سیتی، جات خالی اساسی!


romangram.com | @romangram_com