#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_106

-خفه شین، همتون برید!

دوستاش رفتن. دوباره به من نگاه کرد وگفت:

-یاسمین خواهش می‌کنم فقط به حرفام گوش بده!

-گفتم برو! نمی‌خوام ببینمت. نمی ‌خوام به حرفات گوش بدم. گم شو از این جا!

سهرابی: هی آقا! مگه نمی‌بینی می‌گه نمی‌خواد ببیندت؟ واسه چی مزاحم می‌شی؟

آرش رفت جلو، یقش رو گرفت و گفت:

-به شماها ربطی نداره! یه بارِ دیگه بپری وسط حرفم خونت حلاله!

رفتم کنارِ سهرابی ایستادم و رو به آرش گفتم:

-ولش کن!

یه نگاه به من کرد و بعد با حرص یقش رو ول کرد. بدون این که بهش توجه کنم، راهم رو ادامه دادم. هنوز به دو قدم نرسیده بود که یکی از پشت بازوم رو گرفت و برم گردوند. خود عوضیش بود. دستم رو بردم بالا و محکم زدم تو صورتش! همه کپ کرده بودن! ولی آرش نه! بر عکس، خیلی خونسرد گفت:

-بزن، هر چه قدر دلت می‌خواد بزن ولی به حرفام گوش بده!

-خفه شو، خفه شو! یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم بهم دست بزنی!

-یاسمین به خدا...

-لال شو لعنتی، اسم من رو، رو زبون کثیفت نیار! فهمیدی؟ راحتم بذار و از این جا برو!


romangram.com | @romangram_com