#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_104
تند تند میرفتم. میخواستم دیگه نبینمش. خدا کنه به نظرم اومده باشه. خودش بود؛ آرش لعنتی بود. همون که بهم خیانت کرد! همون که...
پوف! کلی بهم التماس کرد و من برنگشتم. اون موقع هجده سالم بود. خدا کنه من رو یادش رفته باشه.
-یاسمین خانوم؟
برگشتم که گفت:
-چیزی شده؟
نمیدونم چرا یهو اخم کردم و گفتم:
-نه.
دوباره برگشتم و همون طوری تند راه رفتم؛ هرچند پام داشت میترکید.
-یاسمین، یاسمین!
یاخدا! وایسادم. ولی نه، باید برم. دوباره رفتم. خیلی تند.
-یاسمین خواهش میکنم وایسا.
بازم رفتم. صدای پاش که میدویید رو میشنیدم. نزدیکه، خیلی نزدیک. یهو اومد جلوم ایستاد. مجبوری ایستادم. نفس نفس میزد! به هم زل زده بودیم.
-باورم نمیشه! خودتی یاسی؟
-خفه شو! اسم من رو نیار.
romangram.com | @romangram_com