#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_103

مسعود: بچه‌ها، بالاتر از این جا یه چای توپیه. کلاً فضاش خوبه، هم چراغ زدن، هم رستوران داره.

-جون! حله، بریم. همون جا هم شام می‌خوریم.

سپهر: بایدم خوشحال باشی.

-خخ، حقته. خودت گفتی خب.

پاشدیم و از کوه بالا رفتیم. فقط من نمی‌دونم چرا هر چی بالا می‌ریم تموم نمی‌شه.

-آقا مسعود، مطمئنید همین جاهاس؟ ما یه ذره دیگه بریم از کره‌ی زمین پرت می‌شیم پایینا.

خندید و گفت:

-آره، نزدیکیم.

با کمک لاله‌های پر پر با فلاکت بالا می‌رفتم . مچم داشت می‌ترکید؛ ولی، به روی خودم نمی‌آوردم. کم کم رسیدیم یه جایی که اطرافش با چراغ‌های پایه بلند رنگی تزیین شده بود. چند جاش هم سکو درست کرده بودن. همین طور داشتم چشم می‌چرخوندم و فضولی می‌کردم که...

نه، امکان نداره! خدایا امروز چه خبره؟!

چشمم بهش افتاد. دیدم با حیرت به من زل زده! ناخوداگاه اخم کردم و روم رو برگردوندم. دعا دعا می‌کردم که جلو نیاد. خدایا خواهش می‌کنم نیاد! من نمی‌خوام ببینمش. خدایا خواهش می‌کنم!

خسرو: هوی! چه خبرته؟ چرا اون قدر تند میری؟ خوبه ما گرفتیمتا.

دستاشون رو پس زدم. داشتن با تعجب نگام می‌کردن!

-خودم می‌تونم.


romangram.com | @romangram_com