#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_102

-خودتون ببینین.

نشستم سر جام. ماهان تا دید پقی زد زیر خنده! کم کم بچه‌ها همه دیدن و کلی خندیدن!

لاله آروم گفت:

-خدا نکشتت که آبروم رو بردی.

-به من چه، می‌خواست نگه!

مسعود: وای یاسی، چه شکاری کردی!

-آره، شکار لحظه‌هاست.

بچه‌ها خندیدن.

سهرابی: توام سپهر؟ نچ، نچ! از تو توقع نداشتم؛ وقتی مشروط کردم جفتتون رو می‌فهمین.

همگی، به جز لاله و سپهر که سرشون پایین بود، خندیدیم

-بسه بچه‌ها، بریم بالا.

سهرابی: چه قدرم تو با پات می‌تونی بری بالا. یعنی هر کاری کنیم از رو نمی‌ری نه؟

-نه!

بچه‌ها خندیدن.


romangram.com | @romangram_com