#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_175
و براي اينكه بهار را از اين حال و هوا در بياورد گفت:قول بده بعد از ازدواجمان يكي از اين قرمه سبزيها كه با بال و گردن مرغ درست كردي بپزي
-تو كه دوست نداشتي؟
-از اين به بعد دارم وقتي تو را به سامان بخشيدم روزي صد بار توي تنهايي خانه به خودم لعنت فرستادم دلم ميخواست زمان را به عقب برگردانم و همه چيز را عوض كنم بهار يادت باشد هردويمان پايكوههاي سياه سرد قسم خورديم كه فقط مال هم باشيم
قطره اشكي از چشم بهار چكيد اميد از خود بيخود شد و او را در اغوش كشيد و گفت:هيچ وقت تو را از دست نخواهم داد يك بار بي تو بودن را تجربه كرده ام و بعد از اين هرگز اين تجربه تلخ را تكرار نخواهم كرد
بهار در اغوش اميد بيشتر احساس امنيت ميكرد اگر تلفن همراه بهار زنگ نمي خورد چه بسا ساعت ها در همان حال باقي ميماندند
-او سامانو تو هستي و خودش را از اغوش اميد كشيد بيرون
-سلام خواي كه نبودي؟
-نه چرا خواب بودم سينا حالش چطور است؟
-موش موشك برايت دلتنگي ميكند ان طرف چه خبر؟
ميخواستم با تو تماس بگيرم مقدمات ازدواج منو اميد فراهم شده
-جدي؟پس به زودي تمام حساب هاي بانكي اش مال ما ميشود؟
-بله به زودي اين اتفاق مي افتد راستي نگفتي سينا...
-زنگ زدم بت بگويم زودتر شر اين قضيه را بكن سينا حوصله ام را سر برده راستي چند روزي ميروم تهران كاري برايم پيش امده
romangram.com | @romangram_com