#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_169
-مي خواهم براي ديدن اميد به انجا بيايم
-حالا نه عزيزم وقتي از خانه رفت بيرون بهت اطلاع ميدهم مطلب خيلي مهمي است كه بايد خصوصي در مورد ان صحبت كنيم
-خيلي ممنون پس منتظر تماس شما ميمانم خداحافظ
-خداحافظ عزيزم
خانم سپهرنيا گوشي را گذاشت و با چهره اي ناراحت به طرف همسرش برگشت
-بهتر است دست دست نكنيم نبايد وقت را از دست بدهيم
-اگر پرواز تاخيير نداشته باشد پيام تا يكي دو ساعت ديگر اينجاست مي گفت عكسها و فيلهايي از بهار در دست دارد كه اگر اميد انها را ببيند به طور كلي از بهار دلزده ميشود
-و اگه نشد؟
-ان وقت نقشه را عملي ميكنيم البته بهتر است فرانك در جريان امور قرار بگيرد بايد او را در جبهه خودمان نگه داريم تا ببينيم بعد چه ميشود
خانم سپهرنيا خواست چيزي بگويد كه بهار و اميد را با لباسهاي گرم از پله ها پايين مي امدند
-كجا ميروي؟
-با بهار ميرويم ميان دو اب و از انجا هم به بندر شرفخانه و شب را كنار درياچه چادر ميزنيم
-در اين هواي سرد؟
romangram.com | @romangram_com