#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_168


مادرگفت:بايد بنشينيم و فكرهايمان را بريزيم روي هم به من بگو ايا تصميمت را گرفته اي؟

اميد نگاهي به بهار انداخت با اصرار خواسته بود در حضور بهار صحبت كنند

-بله مادر ما فكرهايمان را كرده ايم حتي اگر مرا از خودتان طرد كنيد حاضر نيستم از بهار بگذرم...

پدر و مادر هم زمان اه كشيدند بهار با گونه هاي كه از عشق اتشين اميد به سرخي ميزد چنان در خويش فرو رفته بود گويي در جمع حضور نداشت.او دوباره عاشق شده بود او امده بود تا به قولي انتقام مظلوميت و معصوميت از دست رفته خويش را از اميد بگيرد حال نه تنها چنين نشد بلكه بيش تر از پيش عاشق و شيفته اميد شده بود اينك نه تنها به انتقام فكر نمي كند بلكه درصدد بود با عشق پاك اميد بر جراحات قلب دردمندش مرهم بگذارد.

-ببين اميد به همين راحتي هم كه فكر ميكني نيست محال است فرانك و خانواده اش به اساني از عمل نابخشودني تو بگذرند علاوه بر مهريه سنگين فرانك كه مي توانند ان را مطالبه كنند تو ابروي خانوادگيمان را بر باد دادي اين كم از پرداخت ان مهريه سنگين نيست

-پس ميگوييد چه كار كنم؟

-نمي دانم پسر جان بايد درست انديشيد و عاقلانه ترين تصميم را گرفت



-الو شنيدم اميد برگشته.

-سلام فرانك جان بله درست شنيدي

-اه سلام مرا بايد ببخشيد باور كنيد به قدري از شنيدن اين خبر هول شدم كه نمي دانم چه بگويم و چه بكنم؟پس چرا به من خبر نداديد؟ من از طريق يكي از اشناياني كه او را توي شهر ديده اند مطلع شدم

-اه متاسفم دخترم راستش اوضاع اين قدر به هم ريخته كه نمي دانيم چه بايد كرد در واقع نمي دانستيم ايا صلاح است تو از امدن اميد باخبر شوي يا نه؟


romangram.com | @romangram_com