#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_167
-من هم خسته ام اميد ان قدر خسته ام كه اگر سالها بخوابم خستگي از تنم بيرون نمي رود
-گاهي از خودم مي پرسم زندگي يعني چه؟چرا به دنيا مي اييم؟و چرا از دنيا ميرويم چرا بعضي ها مثل من بايد بهاي نفس كشيدنشان را خيلي سخت و گران بپردازن. و بعضي مثل تو ولش كن گاهي فكر ميكنم كاش توي ضيافت مرگ مادرم شركت ميكردم و الان اينجا نبودم كه به خاطر وجود حقير خودم شرمنده باشم و تو براي اينكه عاشق من شدي توبيخ شوي.
اميد شانه هاي بهار را ديد كه ميلرزيد
-خودت را به خاطر اين افكار پوچ ازار نده ببين اشك مرا هم اوردي چند بار بگويم اين چيزها براي من مهم نيست لازم نيست خودت را زجر بدهي من باعث و باني تمام بدبختي هاي تو بودم و حاضرم به خاطر جبران خطايم هر كاري بكنم و هر توبيخ و مواخذه اي را تحمل كنم.
-چيزي كه زجرم ميدهد و مثل خوره افتاده به جانم تنها اين نيست از اين ناراحتم كه هميشه كرم قلاب اين و ان بودم خانواده ات يك جور مرا به قلاب بستند كه ماهي بگيرند دوستم كتي به يك شيوه و سامان با وحشيانه ترين روش ممكن همه مي خواستند با من به خواسته هايشان برسند تو به وسوسه هاي درونيت رسيدي كتي به پولي كه مي خواست و سامان به طمعي كه هيچ وقت تمامي نداشت و دوباره به گريه افتاد
-از اين زندگي خسته ام از كرم قلاب بودنم باور مي كني بعد از اين همه وقت مي خواستم من هم قلاب به دست بگيرم و كرم ديگري را طعمه خويش كنم ولي ميبينم نه عرضه اش را دارم نه دلش را
-بس كن بهار خواهش ميكنم ارام بگير
-نه نه بگذار اعتراف كنم بگذار كرم قلاب به دست با شهامت اعتراف كند كه مي خواست تو را بفريبد و از تو و عشقت سوئ استفاده كند اخ اميد دلم به حالت ميسوزد.با اينكه خودم بيشتر محتاج دلسوزي هستم اما به خاطر اين عشقي كه به من داري به خدا دلم برايت ميسوزد
-نمي خواهم سكوت كنم چون سكوت من مساوي است با مرگ ارزوهاي تو تويي كه حاضري به خاطر من هر كاري بكني اه نه خدا مرا ببخشد كرم قلاب بودن حداقل لطفش به اين است كه احساس گناه و پشيماني بر قلب ادم چنگ مياندازد در ان حالت ادم هميشه احساس بي گناهي و مظلوميت ميكند اين اخرين بار است كه قلاب به دست گرفته ام .گوش كن اميد خواهش ميكنم تا اخر حرفهاي من حوصله كن من بايد همه چيز را همين حالا بگويم
و بهار گفت انچه را كه چند روز تمام مثل طناب دور گردنش پيچيده بود و داشت خفه اش ميكرد اميد مات و مبهوت هر لحظه با شلاق بر تنش تازيانه ميزدند تمام تنش مي سوخت
بهار هق هق ميكرد و اميد نمي دانست چرا گريه اش نميگيرد چرا به خاطر اين افشا گري بهار داد و بي داد راه نمي اندازد و بهار را به در و ديوار نمي كوبد ارام و اهسته خودش را از تخت پايين كشيد رفت طرف بهار كه چسبيده بود به ديوار مقابلش كه ايستاد بهار چشمهايش را روي هم گذاشت دست اميد بر روي شانه هاي لرزانش بالا امد و روي صورتش كشيده شد سرش به طرف سينه داغ اميد كشيده شد و احساس كرد براي لحظه اي روي ابرها راه ميرود
-بهار بهار بهار كاش ميدانستي با اين اعترافات نه تنها عشق خودت را از دلم نمي تواني دور كني بلكه بيشتر مرا مجذوب خودت كرده اي تو كه هر كه هستي هر كه باشي خواه كرمي براي قلاب و خواه كرمي قلاب به دست من دوستت دارم و نمي توانم از اين عشق بگذرم ميفهمي؟ و دست گذاشت زير چانه ظريف بهار و صورت گريانش را بالا گرفت بهار گريه مي كرد بهار ضجه ميزد..بهار..........
پدر گفت:واقعيت اين است كه ما نميدانيم جواب خانواده بزرگمهر را چه بدهيم از طرفي فرانك زن شرعي و قانوني توست و از طرفي ميگويي نمي تواني به او فكر كني
romangram.com | @romangram_com