#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_162
-من منتهاي ارزوي من است اما باور نمي كنم به همين راحتي..
اميد هر دو دست بهار را گرفت و اميد گفت:بعد از مدتها هر دو به ارزوي مشتركمان ميرسيم
-ولي به همين راحتي هم كه فكر ميكني نيست هيچ به واكنش خانواده ات فكر كردي؟
-براي من مهم نيست بهار چيزي كه در درجه اول اهميت دارد من و تو در كنار هم است من و تو بايد فقط به هم فكر كنيم نه به غير از اين مي غهمي؟
اميد دستش را كشيد و گفت:تا ميتواني به اين همه زيبايي نگاه كن و تمام جزيياتش را به خاطر بسپار در اينده اين شهر و اين كوهها ميعادگاه عشق ما خواهد بود
اميد گفت:به بلندي اين كوه قسم كه خوشبختت مي كنم.
-به سپيدي اين همه برفي كه نشسته روي اين كوهها قسم كه پس از اين فقط به تو و عشق تو فكر كنم
اميد با نگاهي عاشق و جاذب محو تماشاي نگاه نمناك بهار شد.
گاهي حواس بهار مي رفت پيش سينا يعني الان چه حالي دارد؟گريه نمي كند؟گرسنه نيست؟ اميد بي انكه لحظه اي چشمانش را بر هم بگذارد دوست داشت هر چه زودتر خودش را به تبريز برساند
-تا حالا تبريز را ديدي؟
-نه.
-فكر ميكنم احساس خوبي نداري چون مدام توي فكري و اه ميكشي
romangram.com | @romangram_com