#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_161

-هيس كار درست همين بود كه الان اينجام كنار تو..

-خودم را نخواهم بخشيد

-بايد اتش روشن كنيم تا صبح از سرما يخ ميزنيم و رفت از اطراف هيزم جمع كند در اين فاصله بهار با سامان تماس گرفت و جزييات را برايش تعريف كرد اميد برگشت.

-بايد بيشتر هيزم بياوريم تا اتش خاموش نشود بايد شب را ميرفتيم هتل

-هتل دلت نمي خواهد يك شب فراموش نشدني را داشته باشي؟

-چرا ولي هوا بدجوري سرد است.

-خوب حرف ميزنيم تا گرم شويم بايد اين اطراف گون زياد داشته باشد كه براي اتش خيلي مناسب است. و بعد رفتند كه خار و خاشاك جمع كنند ان شب تا صبح با هم حرف زدند اميد داشت برنامه رفتنشان را ميگفت كه سر بهار افتاد روي شانه اش خودش هم نياز مبرمي به خواب داشت اما هر طور بود جلوي خودش را گرفت

بهار با صداي خوش اهنگ اميد از خواب برخاست.

-بايد راه بيفتيم

-كجا برويم؟

ديشب نتوانستي تا پايان حرفهاي من بيدار بماني تصميم دارم تو را با خودم ببرم تبريز

-مي خواهي مرا ببري تبريز چطور ممكن است؟

-مگه تو دوست نداري همراه من بيايي؟

romangram.com | @romangram_com