#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_163

-از برخورد خامواده ات با خودم واهمه دارم حق هم دارند كه..

-انها هيچ حقي ندارند.

به تبريز كه رسيدند اميد ناي نفس كشيدن نداشت و به بهار گفت:وقتي به خانه رسيديم دو روز و دو شب تمام مي خوابيم ان قدر كه خستگي راه از تنم كنده شود.

-رسيديم بهار

-فكر ميكني بيدار باشند؟

-بيدارند با اين همه فكر و خيال مگر خوابشان ميبرد و كليد انداخت به در.

بهار تصميم گرفت چشمانش را ببندد همين كار را هم كارد اميد اول كمي مستقيم رفت و بعد پيچيد به طرف راست و باز مستقيم رفت حالا داشتند از پله ها بالا ميرفتند چند لحظه اي ايستادند بهار جرات نكرد چشمانش را باز كند فكر كرد:لابد پدر و مادر اميد هاج و واج مانده اند و چشمانشان از فرط حيرت گرد شده شايد اميد با بي حوصلگي به انها بگويد فردا همه چيز را شرح ميدهم وقتي سكوت بيش از حد طولاني شد چشمانش را گشود در نگاه اول چشمان فراخ اقا و خانم سپهرنيا را ديد كه بهت زده نگاهشان ميكردند صداي فرياد اقاي سپهرنيا بلند شد

-معلوم هست تا به حال كدام گوري بودي؟

-به هر گوري كه رفته بودم حالا برگشتم خوشحال نيستيد؟

-كه خوشحال نيستم خنده دار است اينكه پسر ادم شب عروسي اس بگريزد و سه شب بعد دست زن هرزه اي را بگيرد و به خانه بياورد شعف برانگيز است خانم چرا ساكت ايستاده اي؟نمي خواهي خوشحاليت را به پسرت نشان دهي پسري كه ابرو و حيثيت خانواده را بر باد داده و همه را مضحكه دست مردم كرده.

اميد خسته بود

پدر دسته عصا را فشرد

-نگفتي چه شد كه رفتي؟ چه شد برگشتي؟ دلمان خوش بود توي جاده تصادف كردي و مردي و نمي تواني برگردي و اين همه بي ابرويي را دوباره تازه كني.

romangram.com | @romangram_com