#او_مرا_کشت_پارت_95


- شراره جان چی شده داری سکته می‌کنی!

- بذار قرص‌هات رو بیارم.

- من، چیزی، نمی‌خوام.

چند وقت بود که این حمله‌ها بهم دست نداده بود؛ ولی با دیدن اون باز هم شروع شده بود.

- نمیخوام کسی بهم لطف کنه.

لرزش بدنم بیشتر شده بود، جوری که نمی‌تونستم رو پام وایسم.

- شراره جان آروم باش، فقط بذار قرص‌هات رو بهت بدم.

سرم گیج رفت و روی زمین پرت شدم.

علی به سمتم دوید و با داد نیما رو صدا کرد.

- نیما برو کیفش رو از تو اتاق بیار.

نیما بهم خیره شده بود.

- مگه کری! چرا خشکت زده.

نیما از اتاق بیرون رفت.

علی سرم رو از روی زمین بلند کرد و گذاشت رو پاش، شالم رو از دور گردنم باز کرد. عملا نمی‌تونستم هیچ واکنشی نشون بدم.

نیما با کیفم وارد اتاق شد. مبهوت بهم خیره بود.

- یه قرص سبز تو کیفشه اون رو بده بهم.

نیما همه‌ی وسایل کیفم رو بیرون ریخت، یکی از قرص‌ها رو جدا کرد و به علی داد.

- دهنت رو باز کن.

فکم قفل شده بود.

- دهنت رو باز کن لعنتی داری می‌میری!

کاش می‌مردم، کاش همون ۶ سال پیش مرده بودم.

علی به زور دهنم رو باز کرد، اشک تو چشم‌های نیما جمع شده بود.

قرص رو تو دهنم گذاشت.

- یه لیوان آب بده. زود باش دیگه!

romangram.com | @romangram_com