#او_مرا_کشت_پارت_79
نمیدونستم چی بگم، تنها اسمی که اون لحظه به ذهنم رسید رو گفتم:
- شراره.
- پدر و مادرت کجان؟
چند ثانیه بهش نگاه کردم، این زن غریبه ازم چی میخواست!
- من کسی رو ندارم!
سرش رو تکون داد.
- ببین دختر جون من نمیخوام تو زندگیت فضولی کنم؛ ولی این پسر من احمقه، بعضی وقتها حس انسان دوستانهاش گل میکنه. از قیافت معلومه که از اون دخترهای آویزون نیستی. نمیدونم اینجا چیکار میکنی و پسرم چرا کسی رو که نمیشناسه آورده تو این خونه؛ ولی باز هم بهت میگم که پسر من نامزد داره. فکری چیزی به سرت نزنه.
- نگران نباشید خانوم من الان میرم. به پسرتون هم گفتم که نمیام اینجا؛ ولی خوب چون دیشب...
- من این حرفها رو نگفتم که قهر کنی. ببین ما رو اینجوری نگاه نکن، ما تا چند وقت پیش برو بیایی داشتیم؛ ولی یه نامردی سر شوهرم رو کلاه گذاشت و زندگیمون از این رو به اون رو شد. شوهرم سکته کرد و مرد، علی درسش رو ول کرد و مجبور شدیم برای فرار از طلب کارها بیاییم اینجا. گلناز دختر برادرم و نامزد علیه، خیلی همدیگه رو دوست داشتن؛ ولی ما که وضعمون اینجوری شد داداشم همه چی رو بهم زد؛ ولی گلناز هنوز علی رو دوست داره، الان دوساله پاش وایساده و تمام خواستگارهاش رو جواب میکنه. ولی علی میگه که دیگه نمیخوادش. من مادرم، میدونم هنوز دوستش داره؛ ولی خودش میگه همه چی تموم شده. بچهام از صبح تا شب با ماشین کار میکنه تا طلب باباش رو صاف کنه. هر روز با هزار تا آدم سر و کله میزنه. طلب باباش خیلی زیاده، داره زیر بار این فشار له میشه.
اشک از چشمهای خانوم پایین اومد، ادامه داد:
- علی تا دو سال پیش نمیدونست کار کردن چیه. پدرش همه چی رو در اختیارش گذاشته بود. خدا علی رو بعد ۱۰ سال به من و باباش داد، بخاطر همین شوهرم خیلی مواظب بود که علی هیچ سختیای نکشه؛ ولی الان دو ساله آب خوش از گلوش پایین نرفته. وقتی باباش تو زندان سکته کرد علی داغون شد، چون خیلی به باباش وابسته بود.
- من معذرت میخوام نمیخواستم براش دردسر درست کنم.
- تقصیر تو نیست سرنوشت ما اینجویه دیگه. ببخشید تو رو هم ناراحت کردم؛ ولی خوب دلم داره میترکه، نمیتونم کاری بکنم. خدا از اون نامرد نگذره که ما رو به خاک سیاه نشوند.
از بیرون سر و صدا میاومد.
خانوم از جاش بلند شد و چادرش رو برداشت و به سمت کوچه رفت.
- یا فاطمه زهرا، باز هم اومدن سراغش.
قلبم تند تند میزد.
از جام بلند شدم و با پاهای لرزون به سمت حیاط رفتم.
چند تا مرد تو حیاط بودن.
علی از سرش خون میاومد.
اون خانوم سریع به سمت علی رفت که کمکش کنه.
- ولش کنید بی پدر مادرا چی میخوایید؟
- خسرو خان گفت یا پول رو تا آخر ماه میدی یا پولت میکنیم.
پاهام میلرزید.
romangram.com | @romangram_com