#نقطه_ضعف_پارت_74

_ دارم بهت می‌گم مثل چشم‌هام مراقبشم، نمی‌ذارم اتفاقی براش بیوفته.

ورود نفس به همراه لباس‌های راحتی به سالن، ریشه‌ی بحث‌رو کشید و پاره کرد. مسیح سر چرخوند و با نگاه به موهای آشفته‌اش، ادامه‌ی حرف‌هاش‌رو خورد. واضح بود که همین حالا از تخت خواب بیرون زده بود.

فر موهاش‌رو پشت گوش فرستاد و بدون توجه به مریم خانمی که مثل اسپندِ روی آتش، بالا و پایین می‌پرید گفت:

_باهات می‌آم.

رگه‌های آبی کم‌رنگ‌های مسیح برق افتاد و تک ستاره‌ای میون اون روشنیِ محض، روشن شد.

نفس افزود:

_ اما شرط داره باید همه چیزرو بدونم... همه چیز.

مسیح وا رفته به ساعت مچیش نگاهی انداخت و زیر لب چیزی شبیه به دیرم شده‌رو زمزمه کرد. نفس اما بدون کمی نرمش خیره بود به چهره‌ی تک تک اعضای حاضر.

صدای قدم‌های کسی حواسشون‌رو به سمت خود کش داد. متین کتاب به دست پله‌هارو به مقصدِ خروجی طی می‌کرد و سعی داشت تا خودش‌رو بزنه به ندیدن و نشنیدن.

درست قبل از خروج و گذر از در، صدای مسیح بلند شد:


romangram.com | @romangram_com