#نقطه_ضعف_پارت_313
بلند شدنِ نوای زنگ تلفنش اجازهی هرگونه صحبتیرو از دخترِ بیچاره گرفت. مسیح همراه با اخمی که روی چهره نشوند، ریجکت کرد، خیلی سریع برای مخاطب جملهای تایپ کرد و اینها از چشم نفس دور نموند.
_ تماسِ خصوصی داری؟ میخوای بری بیرون از رستوران حرف بزنی؟
مسیح چند ثانیهای بی توجه به اون، مشغول تایپ بود و در نهایت نگاه دوخت به چشمهای کنجکاوش.
_ بله تماسم خصوصیه. شمام نمیخواد نگران باشی. بعداً سر فرصت بهش زنگ میزنم.
دست مشت کرد. اشتهاشرو به طور کل از دست داده بود.
_ به کی؟
و درست وقتی میترسید و اما چنین عکسالعملیرو انتظار نمیکشید، شنید:
_ دوست دخترم.
نیم ساعتِ بعد همپای هم رستورانرو ترک کردن و درست به محض جای گرفتنشون روی صندلیهای بی ام و بود که نفس با دنیایی از دلخوری گفت:
_ لطفا سر راه جلوی داروخونهی شبانهروزی نگهدار چیزی لازم دارم.
romangram.com | @romangram_com