#نقطه_ضعف_پارت_311
_ چی شده؟
_ بهزاد از یه سری چیزا خبر داره. کم و بیش. یعنی از وجودِ باند سپهر و سیاوش خبر داره با این تفاوت که فکر میکنه رئیسش منم.
دخترک هین کشان نگاه گشاد کرد و توجه چندی از میزهای کناریرو به خود جلب کرد و مسیح با نشوندنِ انگشت سبابه روی بینیش، خواستارِ سکون شد.
جملههارو هضم کرد و گفت:
_ تو از کجا فهمیدی؟
و شنید:
_ نیما گفت و من هم فقط تونستم بخندم.
برای جلوگیری از فریاد بعدی، دست مقابل دهانش گذاشت و مسیح ادامه داد:
_ دیروز که باباترو برده بودیم بیمارستان گفت بهزاد گفته که مسیح رئیسِ یه باند خلافکاره. حتی ادعا کرده که جا و مکانمرو هم میدونه. اون یارو رو که فرستاده بود دنبالمون، اون همه چیزرو بهش گفته.
گارسون با سینیِ حاوی دو پیتزا برگشت، نفس صبر کرد تا همه چیز چیده بشه و بلافاصله بعد از رفتنش گفت:
romangram.com | @romangram_com