#نقطه_ضعف_پارت_310

گارسون چشم‌کنان از میز فاصله گرفت و نفس خیره به حلقه‌ی فرو رفته در انگشتِ چهارمِ مسیح گفت:

_ خب چی‌شده؟

رد نگاهش‌رو دنبال کرد.

_ وقتی برگشتیم تهران باید این حلقه‌ها‌رو در بیاریم. بخاطر سپهر و ..

_ متوجهم.

سر تکون داد.

_ خوبه.

نگاه چرخ داد تا مسیح جمله‌هاش‌رو آماده کنه و با عشق چشم دوخت به نوزادِ چشم رنگیِ میز کناری. قلبش تپش گرفت از تصورِ این‌که، اگر بچه‌ای از مسیح هم متولد می‌شد، می‌تونست این شکلی باشه و یا شاید زیباتر باشه و دلش سوخت از رابطه‌ای که هیچ فرجامی نداشت.

_ نفس یه اتفاق بد افتاده.

حالش بهم می‌خورد از اتفاق‌های بدِ پی در پی.


romangram.com | @romangram_com