#نقطه_ضعف_پارت_309

مسیح سینی‌رو به دست‌های نفس سپرد و تلفنش‌رو چک کرد.

_ نه بی‌بی جان چه زحمتی؟ بفرمایید.. بیاید بریم شما درستم نیست که این‌جا باشین. در هر صورت فکر می‌کنم همین امشب بابا‌رو هم مرخص کنن.

بی‌بی دسته‌ی کیفش‌رو فشرد و در وصف مسیحی که جلوتر از اون‌ها به راه افتاده بود، زمزمه‌وار رو به نفس گفت:

_ ماشاالله... ماشاالله نگاه کن چه قد و بالایی داره‌ها.

نفس خیره به محتوای سینی که شامل دو عدد شیر کاکائوی داغ و کیک شکلاتی می‌شد، خندید و وارد پارکینگ بیمارستان شد. بی‌بی با حرف‌هاش گاهی طوری به خنده‌اش می‌نداخت، که تا روزها سوژه‌ای ناب به دست داشت.

****

_ چی می‌خوری؟

_ من پیتزا چیکن.

منو‌رو بست.

_ یه پیتزا چیکن و یه استیک.


romangram.com | @romangram_com