#نقطه_ضعف_پارت_308
_ برو اونجا بشین. برم یه چیزی بگیرم و بیام مردم از گرسنگی.
گفت، رفت و مهلت نداد که نفس بمیره برای مردی که صبحونه هم نخورده بود. پاهای بی جونشرو به نیمکت رسوند، نشست و هوای دلنشین بهاررو با تمام وجود به ریههاش کشید. چه صبحِ نحس و زشتی بود، صبحِ اول عروسیش چقدر نکبت و مورد تهوع بود. بهزادرو فحش فرستاد و خداروصد بار شکر کرد که حال پدرش خوب بود. چشم چرخوند و تو اون میون، بیبیرو دید که به دنبال کسی میگشت.
روی پا ایستاد و خطابش کرد:
_ بیبی جونم بیا اینجا
بیبی تلو تلو خوران خودشرو رسوند.
_ اینجایی مادر؟ داشتم دنبالت میگشتم. قربون شکل ماهت بشم با شوهرت برید رستورانی، فستفودی چیزی ناهار بخورید. اون بنده خدا الان انرژی نداره.ودیشب که درست و حسابی شام نخورد، صبح هم که ما بهش صبحانه ندادیم. الان تو دلش میگه عجب مهموننوازن اینا. برو مادر بابات که خوبه.
مسیح سینی به دست خودشرو به اونها رسوند و نفس پاسخ بیبیرو اینطور داد:
_ قربون شکل ماهت بشم من مهربونم. چشم الان میریم ناهار میخوریم. چرا با این حالت انقدر راه میری دورت بگردم من؟ میخوای من و مسیح برسونیمت خونه، بعد خودمون بریم ناهار و بعد بیایم اینجا؟
بیبی نگاه انداخت به چهرهی همراه با اخم و تخمِ مسیح و تعارفکنان گفت:
_ نه مادر زحمتتون میشه.
romangram.com | @romangram_com