#نقطه_ضعف_پارت_307

_ فامیل‌های ما همین طورین. دیشب خاله می‌گفت برای چی تو عروسیتون آهنگ گذاشتین شما کافرین و این حرف‌ها.

هنوز هم ذهنش به دنبال تصوراتی از تصویرهای ضبط شده‌ی ذهن بهزاد می‌گشت، وقتی گفت:

_ این حرف‌هارو باید دیشب به من می‌گفتی تا حال خاله جانت‌رو هم بگیرم. تو فقط زبونت برای من درازه. برای بقیه موشی.

نفس ابرو‌های پر پشت و تمیز شده‌اش‌رو در هم فرو برد. حالا و به لطفِ آرایش‌گر، چهره‌ی ملیحش زیبایی دوچندان‌رو دریافت کرده بود و مسیح این‌رو وقتی این‌طور صحبت می‌کرد، بیش از همیشه اقرار می‌کرد.

_ موش نیستم. من یاد گرفتم به بزرگ‌ترم احترام بذارم.

_ اگه این احترامه، اشکال نداره بشین تا همه بزنن تو سرت.

لب‌هاش بیرون پرید، حرف کم آورد و نهایتاً سکوت‌رو ترجیح داد.

آسانسور از حرکت ایستاد و هر دو وارد فضای شلوغ و پر رفت و آمدِ طبقه‌ی هم‌کف شدن.

مسیح دست دراز و انگشت‌های ظریفِ دخترک‌رو اسیر کرد. تو اون میون چشمش خورد به طراحیِ زیبای ناخن‌هاش. چرا شبِ گذشته این‌ها رو ندیده بود؟

از میونِ درب اتوماتیک که مدام در حال باز و بسته شدن بود، گذشتن و مسیح اشاره کرد به نیمکتی که در محوطه و کنار فضای سبز، جا گرفته بود.


romangram.com | @romangram_com