#نقطه_ضعف_پارت_306
_ چیشد؟ دکتر نیمد؟
نیما به حرف اومد. نفس امروز لال شده بود.
_ چرا اومد گفت قندش رفته بوده بالا.
مسیح چپ چپی حوالهاش کرد.
_ و شما قصد داشتین بهش آب قند بدین. من نمیدونم چرا هر کس حالش بد میشه، مردمِ ما سریع میرن سراغ آبقند.
نیما شانه بالا انداخت و مسیح اشاره کرد که نفس به دنبالش راه بیوفته. دکمهی آسانسوررو فشرد و نگاه دوخت به نفس.
_ انگار آرامش به من حروم شده.
نفس حالِ بدشرو ربط داد به اتفاقهای اول صبح و هنوز از فاجعهی رخ دادهی جدید هیچ اطلاعی نداشت.
_ برای چی انقدر خودترو ناراحت میکنی مسیح؟
دربِ کشویی آسانسور باز شد و مسیح به علاوهی نفس در کنار چند تنِ دیگه وارد کابین شدن.
romangram.com | @romangram_com