#نقطه_ضعف_پارت_305
سالار میزرو پس زد و از نیلوفر خواست که دورتر بایسته.
_ دو روز اومدیم شیراز عشق و حال کنیم ها مسیح. من الان هتلم. نذاشتی با زنمم تنها باشم این ساحلرو انداختی ور دلم.
حرص به صداش منتقل شد. در این بلبشو، کم مونده بود که سالار هم شوخیش بگیره.
_ همهی زندگیرو ول کن سالار. بهزاد..
بهزاد نباید برای من تهدید باشه. راه بیوفت برو سراغش.
شنید:
_ آخه من که آدرسی ندارم.
و گفت:
_ برو بازار. من بهت آدرس میدم که فرش فروشیش کجاست. تو فقط تا سر جا ننشوندیش از جات تکون هم نخور.
سپس، سالار " باشه " گفت و مسیح راه افتاد به طرفِ نفس.
romangram.com | @romangram_com