#نقطه_ضعف_پارت_304

_ الو سالار.

_ به به سلام شاه داماد.

حوصله‌ی چرت و پرت گویی‌هاش‌رو ابداً نداشت. اعتمادی هم نسبت به اون براش باقی نمونده بود اما بهزاد، بازی با زندگیش‌رو راه انداخته بود و این میون مسیح حریف نمی‌طلبید.

_ سالار گوش کن ببین چی می‌گم.

_ اوه نیلوفر برو کنار موضوع جنایی شد.

پشتِ سرش و محدوده‌ی اورژانس‌رو نگاه انداخت.

_ آره بد جورم جناییه. باید بری سراغ بهزاد.

_ ای بابا مسیح. عزیز من ول کن اونو دیگه. بدبخت یه خواستگاری کرده و الان هم نفس زنِ تو شده. ولش کن دیگه.

خودش‌رو رسوند به پنجره‌ی قدی و غول پیکرِ سالنِ انتظارات. به موحبِ تسکین حالش، اکسیژن می‌خواست.

_ سالار بهزاد همه چیزرو راجع به ما فهمیده. چند تا آدم جمع می کنی می‌ری سراغش و یه درس دست و حسابی بهش می‌دی. نمی‌خوام خطری از جانب اون تهدیدم کنه. یه چیزی گیر بیار که پاش به ما گیر باشه فهمیدی؟


romangram.com | @romangram_com