#نقطه_ضعف_پارت_303

_ می‌گفت خواهرت زن یه خلاف‌کار شده.

ناباور خندید و ادامه داد:

_ می‌گفت تو رئیسِ یه باند خطرناکی. حتی گفت جاتم می‌دونه.

تمام جونش شد قلب و محکم به سینه‌اش زد. قلب، اون‌قدر محکم به سینه‌اش کوفته شد که استقامت‌رو از پاهاش سلب کرد و برای جلوگیری از زمین خوردن، دستش‌رو به دیوار گرفت.

بهزاد همه چیزرو فهمیده بود؟ بدبختی‌رو دقیقاً باید چه زمانی و در وصفِ حال چه فردی به کار می‌بردن؟ نیما منتظر نگاهش کرد و نفس ترسید از حالِ طوفانیِ چشم‌هاش. آب دهانش‌رو با سر و صدا قورت داد و تنها تونست بخنده. بعد از اون، لبخندِ لب‌هاش‌رو انتقال داد به نیما و دور شد تا کار بهزاد‌رو کنه.

نیما که عاشقِ شخصیت مسیح شده بود و غرور و قدرتش‌رو تحسین می‌کرد، بیش از پیش نزدیک شد و گفت:

_ ولی خوب حالشون‌رو گرفتی. از صدتا کتک بدتر بود براشون.

مسیح سر تکون داد، تلفنش‌رو به دست گرفت و رو به نیما گفت:

_ من یه تلفن کنم و بیام .

نیما "باشه " گفت و مسیح با گام‌های عجولانه دور شد، چندین‌بار مغزش‌رو برای پس گرفتنِ سکون‌ تسکین داد و سپس شماره‌ی سالار‌رو گرفت.


romangram.com | @romangram_com