#نقطه_ضعف_پارت_302

نیما کنار رفت و مسیح تمام هیبت حاج ناصررو انداخت، ورای شونه‌ی سمت راستش. نفس پس از دیدن چشم‌های بسته‌ی پدرش جیغ کشید و درحالی‌که من هم میام رو پر استرس بیان می‌کرد، همراهِ عزیز وارد اتاق شد تا روی پیرهن بلندش مانتو بپوشه.

مریم خانم با هول و ولا نفس‌رو راهی کرد و خود درحالی‌که نام خدارو خطاب می‌کرد روی اولین مبل وا رفت و نگاه نگرانش‌رو دوخت به چشم‌های ماهگل و ماهرخ.

***

تنها صدای هق‌هق نفس بود که سکوتِ پر عظمتِ اورژانس‌رو می‌شکست. مسیح نگاهی به انتهای راه‌رو انداخت و زیر لب زمزمه کرد:

_ تند رفتی پسر.

نیما کنارش قرار گرفت، مسافتش با نفس‌رو چک کرد و آهسته لب زد:

_ امروز بهزاد یه چرت و پرت‌هایی راجع بهت گفت که تازه فهمیدم چه ذات کثیفی داره.

نگاهش‌رو از دربِ دو لنگه ی اورژانس کند‌.

_ چی گفت؟

نیما شانه بالا انداخت. اون هم درست شبیه به شقایق چنین بحث‌هایی‌رو در عمق باورهاش هم راه نمی‌داد.


romangram.com | @romangram_com