#نقطه_ضعف_پارت_301

مسیح اما کم آوردن به کارش نمی‌رفت، وقتی گفت:

_ من حاضرم مغزم له بشه اما نفس یاد بگیره که از حقِ خودش دفاع کنه. من از این به بعد حرف زدن‌رو یادش می‌دم.

ادامه‌ی جمله‌ی کوتاه شده‌اش‌رو نفس حدس زد اما، لب هاش هم‌چنان بهم چسبیده بود.

_ آره می‌خوای یادم بدی که وقتی رفتی بتونم از خودم دفاع کنم.

حاج نار از مستخدم که برای حالش، لیوانی آب قند آماده کنه و مریم گفت:

_ حالتون خوب نیست آقای کیهانی؟

نفس چشم دوخت به پدرش و نیما کنارش نشست.

_ بابا خوبی؟ نفس بلند شو برو آب‌قند بیار. رفت آب‌قندرو از کار خونه‌اش بسازه بیاره.

مسیح بی توجه به نیما دوید به طرف اتاق و چند ثانیه‌ی بعد همراه با سوئیچ بازگشت.

_ بذار ببریمش بیمارستان. این کبودی برای قند نیست برو کنار نیما.


romangram.com | @romangram_com